ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٩ : توسط : نرگس

"شبانه شعري چگونه توان نوشت.

تا هم از قلب من سخن بگويد ،هم از بازوي ام؟

شبانه شعري

چگونه توان نوشت.

من آن خاكستر سردم

كه در من شعله همه عصيان هاست

من آن درياي آرام ام كه در من

فرياد همه تو فانهاست.

من آن سرداب تاريكم  كه در من

آتش همه ايمانهاست."

احمد شاملو

....................................................................

ميم دارد مادر مي شود.

جالبترين خبري كه در خلال اين روزهاي كسالت آميز شنيدم .

مي توانم ميم را به وضوح به خاطر بياورم كه از ميان تمام آن زمان از دست رفته ناگهان به روشني بيرون مي آيد.شلوغ و پر سر و صدا و پر از احساسات ناب .جمع خودماني خودمان را كه از آينده حرف مي زديم .خندهايمان ،بحث ها و اشك ريختن ها و آشتي هايمان را. دردهاي مشتركي كه اين جمع كوچك را به هم نزديك مي كرد.آدمهايي كه از چند گوشه اين سرزمين به هم پيوند يافته بودند.حالا ميم ،كه هنوز هم بعد از تمام اين سالها براي من مثل همان روز اول است كه ديدمش ،دارد مادر مي شود.موجود زنده اي دارد در او تولد ميابد .در او .

وقتي ميم ازدواج كرد احساس مي كردم كه او را از دست داده ام .اما اكنون كه او دارد مادر مي شود احساس من نسبت به آن سالها عوض شده است .من اين  انساني را كه هنوز تولد نيافته به طرز عجيبي دوست مي دارم .اين كودك را كه از روح ميم عزيزم تغذيه مي كند.از او متولد مي شودوخنده هاي او را خواهد داشت.اشكهاي ميم را خواهد داشت.احساسات ناب ميم در او جاري خواهد شد.

من اين كودك را كه هميشه نشاني از او خواهد داشت دوست مي دارم .

تو و كودكت به سلامت باد دوست من.

.........................................

احساس من هميشه نسبت به مادر شدن عجيب بوده است.

نمي توانم اين حس را درك كنم.

حس به دنيا اوردن يك موجود ديگر يك انسان كه فردا كه همسن و سال من مي شود مي آيد مي گويد :

مامان(كلمه اي بس عجيب تر كه فكر نكنم هيچوقت به اين نام خوانده شوم.)چرا مرا به دنيا آوردي .چرا من وارد اين دنيا اين دنياي پيچيده و عاري از احساسات انساني كردي.

چرا هيچ وقت به من فكر كردي كه چه قدر تنها و غريب خواهم بود .چراچراچرا................

چرا مرا به دنيا اوردي تا درگير اين همه فلسفه و فكر و رويا شوم .

نمي دانم آن وقت پاسخ من چه خواهد بود.به او خواهم گفت كه من او را دوست مي دارم كه او بخشي از وجود من است ....اما چه سود كه تمام اين احساسات من دردي از او را نخواهد كاست.يا نه بايد به او بگويم كه اين روند طبعي دنيا است .كه من نيز مي خواستم مثل هزاران هزار زن ديگر مادر بودن را تجربه كنم .كه من به خاطر خودخواهي هاي خويش او را درگير اين روابط كردم و........

شايد به خاطر تمام اينها است كه اكنون در ترديدم .

.............................

نمي دانم .نمي توانم درك كنم كه چرا مرا درگير مي كند.درگير اين انتظار .اين نگراني كه روحم را آزار مي دهد.آيا اين بازي جديديست براي آزار ديگري.

...........................