ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٩ : توسط : نرگس

"سلاخي مي گريست.

به قناري كوچك دلباخته بود."

احمد شاملو

..............................................

آ و ب همديگر را بسيار دوست مي داشتند.

يك روز آ تصميم گرفت براي ب يك هديه منحصر به فرد ببرد.براي ب كه به غنچه هاي كوچك و مسلول كنار نيمكت سيماني در يك عصر زمستاني مي انديشيد و دلش به اندازه همه ادمهاي دنيا غم داشت.(اينكه الان هم آ هم اينگونه در مورد ب مي انديشد حرف ديگريست ،چرا كه ب آخر داستان را آنطور كه خود مي خواست تمام كرد بدون آنكه اندكي به آ بينديشد.)

آنوقت آ هديه اش را داخل يك جعبه قشنگ كه خودش درست كرده بود گذاشت.وقتي ب جعبه را باز كرد قيافه اش ديدني بود.داخل جعبع پر از گلهاي رز بود با يك عالمه برگ سبز كاج .عطر كاج بود و عطر رز.بوي خوش عشق و لرزش احساس به روي سردي دل.ب آنقدر هيجانزده شد بود كه حد نداشت.تمام آن برگهاي سبز كاج انگار كه از رايحه اي آسماني سرشار بودند.

حالا آ نمي داند چرا از ميان تمام اين روزها به اين خاطره مي انديشد.

هر چند من هميشه به آ مي گويم كه بايد به شكل يك رابطه فوق العاده به اين گذشته بي انديشد نه يك رابطه از دست رفته.اما دل آ هنوز بعد از تمام اين سالها شكسته است و هيچ چيز نمي تواند دردهايش را تسكين دهد.ايكاش ب مي دانست.ايكاش.

من و آ خيلي دلمان مي خواهد بدانيم كه در ذهن ب چه مي گذرد.اما افسوس كه او براي هميشه رفته است.