ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢٦ : توسط : نرگس

 

عشق گاهي با خودخواهي به اشتباه گرفته مي شود.

فكر مي كني كه عاشقي و حق داري تماميت آن ديگري را براي خويش بخواهي.بايد به خاطر خوشايند تو عمل كند .حرف بزند.زندگي كند.يادت مي رود كه او هم ادمي است براي خويش و دنياهايي دارد به فراخور خويش .همچنان از خويش سخن مي راني غافل از اينكه او دارد دور مي شود .دور دور .خسته از تو و اين منيت تو.

..................................

وقتي بچه بودم دلم مي خواست خانه را عوض كنيم .خانه ما سالهاي سال است در اين كوچه و اين خيابان است .

دلم مي خواست مي رفتيم به يك خانه قديمي .از آن خانه هايي كه دالانهاي تو در تو دارد و زيرزمينهاي نمور كه پر از وسيله هاي قديمي است و شايد دري داشته باشد به دنياهاي زير ميني و ادمهايي ماوراي درك و تصور من.

حالا بعد از تمام اين سالها دلم نمي خواهد خانه مان را عوض كنيم.دلم مي خواهد اين اتاق و اين خانه را كه برايم حالا پر از خاطره است را داشته  باشم و از همين جا نقبي بزنم به دنياهاي ديگر.

.................................

انگار هر چه سنمان بالاتر مي رود محتاطتر مي شويم و رامتر.انگار ديگر براي هر تغييري بايد كلي حساب و كتاب كنيم.ديگر نمي مانيم به آن ادمهايي كه همين كه تصميم مي گيرند دست به عمل مي زنند .

حالا ديگر يك عالمه فاكتور ديگر به زندگيمان اضافه شده .يك عالمه منطق .يك عالمه حساب گري .

چقدر دلم براي آن سالهاي ديوانگي تنگ شده.

.............................

تمام ديشب را كابوس مي ديدم .

تمام خوابهايم به شكنجه اي سخت تبديل شد.

كابوس دالانهاي تودرتو و درهاي باز و طوفاني كه در كوچه خود را به اين سو و آن سو مي زد و من هر چه درها را مي بستم درها تمام نمي شدند و هر چه كه بسته بودم باز مي شد و طوفان شديد تر خودش را به داخل راهروها مي كشاند.از وحشت آنهمه در و راهرو ناگهان از خواب پريدم .ساعت مثل هر روز زنگ مي زد و من تازه به خاطر آوردم كه امروز يك روز تعطيل است.در گرگ و ميش سحر گاهي انگار كه هنوز در سرم صداي زوزه باد بود و صداي درها.

اينبار اما اميد پناه بردن به جايي نبود جز خويشتن خويش.ديگر مهم نبود.صبح شده بود و من از تمام طوفانها به سلامت رسته بودم و تا شب ديگر ي و كابوس ديگري راه بسيار بود.