ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢٩ : توسط : نرگس

چه قدر گاه از اين روابط خانوادگي به ستوه مي آيم .

روابطي كه گاه تا حد بي نهايتي تو را زجر مي دهد.روابطي كه هر وقت به ان نياز داري در چشمشان به توقع بي دليلي بدل مي شود و هر گاه كه مي خواهي تنهايت بگذارند ناگهان خود را نشان مي دهند.

مادر مرا در انحصار خويش مي خواهد.مرا تا حد جنون پيش مي برد.اين حس زياده خواهيش مرا زجر مي دهد.

مادر مي خواهد كه من هميشه حضور داشته باشم .غافل از اينكه اين حضور به چه بهايي تمام مي شود.به بهاي مچاله شدن روح و احساس من .حرف مرا نمي فهمد.زجر مرا نمي بيند .مرا به زياده خواهي متهم مي كند .مرا كه هيچ نمي خواهم جز اينكه رهايم كنند تا به دنبال زندگيم بروم.مرا كه هيچ از او نمي خواهم .

مي خواهم كه ديگر سكوت كنم .مي خواهم كه ديگر هيچ نگويم .بگذار كه حضور مرا به قيمت گزافي به دست آورد.

افسوس كه من فرسنگها از آنان به دورم .

........................................

هميشه از او متنفر بودم .از اينكه با او كار مي كنم و مجبورم وجود فيزيكيش را تحمل كنم .ديروز با هم حرفمان شد و من گفتم كه اصلا از او خو شم نمي آيد و الان سر كار ديگر اصلا با هم حرف نمي زنيم و من احساس آسودگي مي كنم و حتي اندازه يك نخود هم احساس عذاب وجدان نمي كنم .

او مرا به چشم يك ضد ارزش مي داند .كسي كه ارزشهايي كه او يك عمر به آنها معتقد بوده است زير سوال مي برد.ارزشهايي كه من چه داشته باشم و چه نداشته باشم ادعايي در موردشان نمي كنم و او يكسر از مفاهيمي داد سخن مي راند كه به انها عمل نمي كند.

......................................

هميشه وقتي از دست مي دهي به وجودش پي مي بري.

كسي مي خواند"به من بگو بي وفا حالا يار كه هستي

                       خزان عمرم رسيد نو بهار كه هستي"

صدايش در تمام اتاق طنين مي اندازد.

باد مي وزد و خانه علف ويران مي شود.