ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۳ : توسط : نرگس

"ببين هميشه خراشي هست به روي صورت احساس"

..................................

پدر هميشه از تلويزيون بدش مي آمد.

نمي دانم چرا.اما براي پدر هر چيزي كه سدي باشد بر دنياهاي گذشته محكوم به فناست.پدر نمي تواند باور كند كه همه چيز تغيير كرده است.او شايد به گونه اي از اين دريچه نو بر دنياهاي ديگر مي ترسد.چرا كه گاه بر او مسلم مي شود كه در آنچه كه او مي انديشيده جايي هم براي خطا هست.

وقتي كه من بچه بودم تلويزيون كوچك و سياه سفيد خانه ما خراب شد.پدر از اين ماجرا به نفع خويش استفاده كرد و ديگر آن را درست نكرد.تا مدتها خانه ما در سكوت فرو رفته بود.نمي دانم شايد الان برايم اصلا مساله مهمي به نظر نمي آيد اما براي آن سالهاي دور انگار تصميم ظالمانه اي بود.

مدتها گذشت تا دوباره تلويزيون جديدي به خانه ما آمد.اما ديگر انگار اين رسانه جديد به فراموشي سپرده شد.چرا كه من به دنياي ديگري روي آورده بودم .دنياي سكوت.دنياي كلمات نو ،واژه،دنياي خواندن.

دنيايي كه ديگر كس به جز من نمي توانست آن را به هم بزند .تنها من بودم و راهروهاي خالي ذهن كه در سكوت آن مي شد تا ساعتها نشست و انديشيد.

و شايد تصميم  خودخواهانه پدر به نفع من تمام شد.

حالا در خانه ما تلويزيوني هست كه من دوستش ندارم و پدري كه ديگر نظرش در مورد تلويزيون اندكي تغيير  كرده است و مني كه اصلا ديگر تلويزيون  تماشا نمي كنم.

...............................

چند روز پيش در روزنامه مطلبي خواندم كه دلم را لرزاند.خانم خدمتكار يكي از ادارات ناگهان در حين كار كردن از هوش مي رود و بعد معلوم مي شود كه 36 ساعت است چيزي نخورده و مدير عامل وقتي خبر را مي شنود شانه هايش را بالا مي اندازد و مي گويد :اينها همه مظلوم نمايي است و دو رويي.

چه مظلوم نمايي كاملي.چه احساس همدردي كاملتري.شما خودتان را ناراحت نكنيد .مبادا احساستان و خاطرتان مكدر شود.مبادا در حساب كتابتان اشكالي پيش بيايد.مبادا در خلال زندگيتان وقفه اي بيفتد.شما نگران نباشيد.حتما هستند كساني كه دلشان بگيرد و كمك كنند .هستند كساني كه بار شما را بر دوش بگيرند تا مبادا خداي ناكرده وجدانتان دچار عذاب ،اگر بشناسد،شود.

شما آسوده باشيد.ماهستيم تا غصه بخوريم و ......

...........................

صبحها هنوز هوا سرد است.هنوز مانده تا خورشيد بيرون بيايد اگر بيايي توي كوچه حتما يخ مي زني.ديروز صبح زود كودكي با يك سبد نان داشت در كوچه مي رفت.خواب آلوده و منگ.سبد نان را به سختي دنبال خودش مي كشيد.با عجله مي رفت.بي گمان به قصد پناه بردن دوباره به بستر.

و ادامه رويايي دور كه با صداي مادر يا پدري ناتمام مانده بود.

چيزي بر تن نداشت تا از گزند سرما مصون بماند.يا آنقدر خواب بود كه نمي فهميد.و هيچ محبت مادرانه اي انگار در كنارش نبود تا كودكش را در آن وقت صبح بيدار نكند و به نانوايي نفرستد.محبت مادرانه اي كه كلاهي بر سرش و لباسي گرم بر تنش كند و خواب صبحگاهش را بر هم نزند.

شايد هم كودك خواب مادروپدري را مي ديد كه صبح هاي زود كودكيش را كه هيچوقت تكرار نمي شود مكدر نمي كنند كه بيدارش كرده بودند و خوابش نيمه تمام مانده بود.

كودك از ديد من دور شد.من اما نگاه آشنايي مي ديدم كه از پيش مي رفت تا دوباره خويش را بيابد در اين كوچه پس كوچه ها.

صبحهاي كودكي لذت بخش ترين صبحها بوداگر.........