ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٧ : توسط : نرگس

به خانه مي آيي.خسته از روزي پر جنجال در كارخانه.خسته از هياهوي آدمهاي اطرافت .با اعصابي خرد و رواني پريشان.

بعد مي بيني پستچي آمده است و برايت چند تا بسته آورده.دوستاني كه به يادت بوده اند و تولدت را به خاطر داشتنه اند.و بعد در ميان كسالت روزي كه مي رفت به فاجعه ديگري تبديل شود ناگهان در قلبت چيزي مي لرزد.احساس مي كني كه ياد و يا دگاري در ذهنت زنده مي شود.آدمهايي كه دوستت دارند و تو را فراموش نمي كنند.

ميلت را كه باز مي كني يك عالمه پيغام تبريك داري .با يك عالمه تلفن از آنهايي كه از تو دورند اما از همه آنهايي كه به تو نزديكند نزديكترند.

و چه چيز مي تواند لطف اين همه دوست را جبران كند جز اينكه بگويم :

من همه شما را دوست دارم و دلم براي همه شما بي نهايت تنگ شده .ممنونم كه هنوز به ياد من هستيد و دوستم داريد.

و من چه سان امروز خوشبختم .خوشبخت چون يك روز براي خودم دارم كه به ياد مي آورم كه چه قدر دوستان خوب دارم كه بايد حفظشان كنم و براي هميشه از خدا بخواهم كه آنها را براي من حفظ كند.

امروز روز من است .روز نرگس.

.......................................

گاهي وقتها وقتي كه دلت از همه جا مي گيرد تنها ياد گذشته اي دور مي تواند تسكينت دهد.چه قدر خوب كه آدم يك روز فراموش نشدني براي خودش داشته باشد .روزي كه مال خودش است تو ذهن خودش است و هيچكس نمي تواند آن را از او بگيرد.

آن وقت وسط يك عالمه اتفاق ناجور باز هم مي تواني به آن روز فكر كني و دوباره دلت بلرزد.دوباره برگردي به سالهاي دور.و تمام آن لذتهاي دور را دوباره مزه مزه كني.

فكرش را بكن .يك روز براي خودت.

......................................