پيرمردي با خورجين پر از پاييز

پاييز در كودكيهايمان علاوه بر باز شدن مدرسه و سردي مطبوعش با پير مردهايي شروع ميشد كه براي فروش زالزالك از روستاهاي اطراف به شهرما مي آمدند در حاليكه خورجينهايشان پر بود ا زاين ميوه هاي كوچك دوست داشتني آن روزها از گاري كمتر استفاده مي كردندوبيشتر با قاطردر كوچه و پس كوچه ها براي فروش مي رفتند در لهجه محلي شهر مان به اين ميوه ميگويند "دوناله".مردها توي كوچه داد مي زدند آي دوناله دارم دوناله....از مدرسه كه بر مي گشتيم دوان دوان دور مرد روستايي جمع ميشديم و كيفها و جيبهايمان را پر مي كرديم از اين ميوه هاي ريز خوشمزه و هر روز مدرسه را با پير مرد مهربان دوناله فروش به پايان مي رسانديم .آن سالها گذشت و ديگر اين روزها مردي را نمي بينم كه پاييز را برايم با دوناله به ارمغان بياورد .ديگر اين ميوه را كمتر تو ميوه فروشي ها هم مي بينيم ديگر مردي با قاطر نمي آيد تا طعم خوش كودكيهايمان را زنده كند در پاييز. انگار ديگر آنقدر زندگي سخت شده است كه كسي با خريدن آنها به طعم خوشبختي و كودكي نميرسد .حالا ديگر هيچكس منتظر پيرمرد روستايي نيست تا بيايد و خنكي پاييز را توي خورجينش بفروشد.

/ 3 نظر / 4 بازدید
شهپر

چقدر دلم برای پیرمردهای قاطرسوار و خورجینشون تنگ شده... نمیدونم چرا همیشه همه آنها شبیه هم بودند همگی پیر با چهره هایی سوخته، پشت خمیده و به شدت مهربان...دلم برای تمام کوچه پس کوچه های بچگی تنگ شده....

حسن عاملی

سلام راستی که همین است...دلمان سخت تنگ می شود برای خنکای آن خورجین ها....نوستالوژیک....زیبا بود [گل]

فرید آزمون

با اینکه من بچه که بودم از دست فروشا چیزی نمیگرفتم! (زیاد اهل هله هوله نبودم) اما واقعا الان یه حس نوستاژیک بهم دست داد! [نیشخند][قهقهه]