هواي تازه

مي چپاندنمان تو اتاق پشتي.اتاق كوچك بدون پنجره كه صندوق قديمي مادر را در آن گذاشته بودند وصندوق خانه مي ناميدندش.تنها اتاقي بود كه در خانه از چشم ها دور مي ماند و مي شد دخترها را از چشم پنهان كرد.تا كوچكتر بوديم توي كوچه با پسرهاي دوست داشتني همسايه بازي ميكرديم اما بعد كم كم از بازي با آنها منع شديم مدرسه كه رفتيم ديگر نگذاشتند برويم توي كوچه بازي كنيم. قوانين سختي بر خانه حاكم شد.بدون روسري نبايد از خانه بيرون مي رفتيم .پدر از رنگهاي شاد بدش مي آمد. از شاديهاي كوچك مان بدش مي آمد،ازاينكه صداي خنده مان خانه را پر كند.مي خواست ماساكت باشيم بيصدا بازي كنيم در اتاق بي پنجره اي كه خورشيد درآن راه نداشت در خانه بي موسيقي و بي رنگ و باغچه و عروسك و.....

ما در مي گفت:دخترها مثل مرواريد داخل صدفند بايد حفظ شان كرد.

هر روز مارا ، اين مرواريدهاي كوچك زشت را،پوشيده در مانتوهاي بلند سرمه اي رنگ با جورابهاي ضخيم مشكي و مقنعه هايي كه تا كمرمان ميرسيدند راهي ميكرد تا به مدرسه برويم و هزاران هزار نصيحت د رگوشمان كه با هيچ غريبه اي حرف نزنيم و سرمان را بندازيم پايين و راه خودمان را برويم و....مردها از نظر مادر مانند شياطين قصه ها در كمين دختركوچولوهايش بودند تا يك لقمه چپشان كنند. تمام كودكيهايمان را در هراس مردهايي گذراند كه ممكن بود به ماآسيب برسانند.مرواريدهاي كوچك هر روز درحسرت هواي تازه كوچه در خانه به هياهوي بچه ها در خيابان گوش مي دادند به توپهاي بازيگوشي دل مي سپردند كه ممكن بود راه را با شيطنت به حياط خانه باز كنند. پسرها هيچوقت بزرگ نميشوند آنها هميشه در كوچه مي ماندند و بازي مي كردند ودنيايشان پر مي ماند از رنگها و هياهو وخوشي.

دنياي ما درصندوقخانه دربين صفحات كتاب هايي مي گذشت كه از كانون به امانت مي گرفتيم.كتابخانه اي كوچك كه هنوز سانسور درآن راه نيافته بود و همه جور كتابي درآن بود.از ديد مادرو پدر مهم نبودچه مي خوانيم فقط مهم اين بود كه جسم مادر اتاق پشتي محفوظ بماند.بر سر روحمان هر چه بيايد مهم نبود مرواريد انگار تنها شامل جسم ميشد.مي توانستيم حتي انديشه هاي لنين و ماركس را هم درذ هن كودكانه مان جاي دهيم كسي به ذههنمان كاري نداشت.كارمان بلعيدن نوشته هاي كتابها بود.البته اگرمادر دست از سر درس آشپزي و خياطي بر ميداشت و مارا به حال خودميگذاشت.

مرواريدهاي كوچك و حقير كه خودشان نمي خواستند مرواريد باشند بزرگ شدندو تمام كودكي و نو جوانيشان در حسرت هواي تازه و دويدنهاي بي مقدمه در كوچه و شادي و خنده و رنگ در صدف درونشان گذاشت.مادر ار انها محافظت مي كرد تا دستي بيايد و آنها را بچيند تا از نگهباني به نگهباني ديگر تحويل داده شوند.

روياهاي كمرنگ شده در اتاق پشتي هنوزهم گاه در نيمه شبهاي طولاني در سرمان جريان مي يابد. خاطرات از دست رفته كودكي كه با بزرگسالي در هم مي آميزد و گاه كارهايي از ما سر مي زند كه نيايد سر بزند.زنهاي محترمي هستيم كه دختركوچولوي درونمان اينبار ديگر نمي خواهد درصندوقخانه محبوس شود.دلشان هواي تازه مي خواهد .هواي تازه

/ 9 نظر / 5 بازدید
محمد.ک

سلام خيلي واقعيه و خيلي دردناك . اگه شما پدر بوديد (با توجه به جامعه اسفناك امروز) با دخترتون چطوري رفتار ميكرديد . يا ميشه گفت اصلا دوست داشتيد چطور باهاتون رفتار بشه ؟ اين سوال واقعي ذهن منه اگه براتون زحتمي نداشت پاسخ بديد ممنون ميشم :))

دوستی اینجا از من پرسید این همه ورزش بود تو چرا اینقدر عاشق کوهنوردی بودی؟ و جواب من : فقط در کوه بود که من اجازه داشتم هوای تازه را تنفس کنم...

فرید آزمون

نه آنلاین خوندمش! [نیشخند] این جمله خیلی زیبا بود: پسرها هيچوقت بزرگ نميشوند آنها هميشه در كوچه مي ماندند و بازي مي كردند نمیدونم درباره این نوشته چی بگم! کودکی من که این جوری نبود! شاید دلیل اولش این بود که من خب دختر نبودم! [گل]

حسن عاملی

سلام عجیب حکایتی بود....صندوق خانه برایم خیلی نوستالوژیک بود و همان صندوق که مادرم همیشه توی آن کلی پاره داشت و لباسهای قدیمی...و چقدر بوی عطر می داد ... زیبا بود...قلمتان سبز

زن مستقل

خیلی زیباست نوشته های شما خیلی احساسی و زیبا هستند

سمیه

بسیار واقعی بود چرا دیگه پانته آ برات پیغام نمیذاره

انوتا

درود بر روح سبزت چه احساس آشنایی بود برای من برای ما تمام دختران رنج کشیده این سرزمین که به جرم دختر بودن زندگی را از ما دزدیدند