پستچی ها آدرس خانه ما را بلد نبودند.

می نشستند پای تلویزیون  با چشمانی خیره و غمبار.اخبار ساعت نه از نان شب نیز مقدس تر بود.انگار سرنوشت یک ملت در آن صدای بم و مردانه مجری اخبار با آن کت و شلوار تیره که آدم را یاد مجالس عزاداری می انداخت تجلی می یافت وقتی آمار شهدا و مجروحین و آوارگان را اعلام می کرد و هر روز چیزی در صدایش بود انگار هشدار می داد که فاجعه ای بزرگتر فردا شب در راه است .منتظر بمانید.

مادر هر روز و هر شب با این آمار به سوگ می نشست در عزای پسری که به جنگ رفته بود و او ملتمسانه هر شب به آن صفحه ناملموس چشم می دوخت تا شاید از پشت تمام آن تصاویر نشانی از پسر بیابد.مادر عاشق پستچی ها بود و صدای موتورشان .هر روز پشت در به انتظار می نشست تا پستچی بیاید .پستچی ها تنبل بودند. انگار آدرس خانه مارا نمی دانستند . دیر به دیر می آمدند و مادر آه می کشید . تمام روز چون شبحی در خانه به این سو و آن سو می رفت . از او فقط سایه ای مانده بود بر روی در حیاط در انتظار.پستچی ها نمی امدند و مادر می گفت جنگ است دیگر حتما نامه ها در راه گم می شوند .می نشست به عزای نامه هایی که در راه گم شده اند و مادرهای چشم به انتظار.ما هر روز همراه با آمار اخبار همراه مادر در خانه در عزاداری هزاران هزار پسر دیگر به سوگ می نشستیم با روح کودکانه مان که مرگ را نمی شناخت تنها می دانستیم که در اخبار ساعت نه چیزی شوم نهفته است که مادر را پریشان وپریشان می کند.هر روز مادر در شمال در عزای خانه های ویران شده در جنوب همراه با هزاران زن دیگر مویه می کرد و همراه آنان در ویرانه ها به دنبال نشانه های زندگی خویش می گشت .تمام روز هر چه در خانه بود برای جبهه می فرستاد. امیدوار بود که دست پسرش یکی از آنها را باز کند .بی خبری از هر خبری بهتر است ما این را یاد گرفته بودیم اگر چه تمام روز را در کوچه سرگردان بودیم که پستچی بیاید و خبری خوش بیاورد تا مادر باز مادر شود و از اشک و آه و پریشانی رهایی یابد.دفترهای مشق سیاه شده مان را هر شب با پاکنهای سیاه و چرکین پاک می کردیم چرا که پدر گفته بود باید همه در جنگ صرفه جویی کنند و هر چه دارند برای کمک بفرستند. ما هر شب با دستانی خسته و ملتهب از پاک کردن دفترهایمان و خوشحال از این صرفه جوییهای بزرگ به خواب می رفتیم و خواب هزاران هزار دفتر سفید را می دیدیم که می شد تا ابد آنها  خط خطی کرد و پاک کنهایی که همه نیست و نابود می شدند .

یک شب در حال تماشای سریال اوشین با آن تلویزیون سیاه و سفیدبزرگ با بدنه چوبی که هر چند مدت باید یک مشت محکم بر سرش می زدی تا درست شود ،ناگهان پدر از چیزی عصبانی شد و اعلام کرد که دیگر کسی حق دیدن این سریال را ندارد.آن شب اخبار ناراحت کننده ای شنیده بود و خشم در صورتش موج می زد .خانه در سکوت فرو رفت.جنگ در جنوب خانه ها را ویران می کرد و ما در شمال قربانی خشم پدری بودیم که بیصدا در عزای پسری که هیچ گاه به او نگفته بود که چه قدر دوستش دارد می شکست.

سالها گذشت و پسرها هیچ گاه به خانه بر نگشستند . مادرها سوگواران همیشه تاریخ پیر تر و پیر تر شدند.پدرها دوباره اخبار ساعت نه را گوش می دادند و من ،من هیچ گاه اخبار ساعت نه را گوش نمی دهم چرا که ناقوس مرگ در ساعت نه در خانه ما نواخته میشد.

 

/ 4 نظر / 7 بازدید
سحر

گاهي که دلم به اندازهء تمام غروبها مي گيرد چشمهايم را فراموش مي کنم اما دريغ که گريهء ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند من از تراکم سياه ابرها مي ترسم و هيچ کس مهربانتر از گنجشکهاي کوچک کوچه هاي کودکي ام نيست و کسي دلهره هاي بزرگ قلب کوچکم را نمي شناسد و يا کابوسهاي شبانه ام را نمي داند با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست از دل هر کوه کوره راهي مي گذرد و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد و شبي نيست که طلوع سپيده اي در پايانش نباشد از چهل فصل دست کم يکي که بهار است سلام صبح دل انگیز 30روز از بهار 88 که با ديدن نوشته های قشنگ وبت شروع شده بخیر باشه....لذت بردم..دوست داشتی با قدمهای سبزت کلبه منم مزین کن..منتظرتم..روزت دل فریب مهربان... روز خوش[گل]

حسن عاملی

سلام بسیار زیبا بود و از دل بر آمده... روزگار سختی بود که همه از سر گذراندیم و به خیلی از مادر ها سخت تر از همه گذشت.... سبز باشید[لبخند]

سمیه

سلام بسیار زیبا بود خیلی قشنگ توصیف می کنی "و" ها رو حذف کن محشر می شه تکه تکه و زیباتر می شه

علي

سلام من اين پست رو كه خوندم ياد گذشته ها و كودكيم افتادم و گريه كردم ، چون بر من هم اينگونه گذشت. ياد روزهايي افتادم كه 3 برادر و پدرم جبهه بودند و مادرم .... .واي كه چقدر سخت بود .ياد روزهايي كه پول نداشتيم نان بخريم .ياد روزي كه خبر شهادت برادرم رو دادند و بعد از 11 سال جسدش رو آوردن . و در پايان ياد صحبت مادرم كه داشت پيش فرزندش ميرفت و در پايان حياتش گفت : دوري حسين ( برادر بزرگم كه شهيد شد) منو كشت.