"خنده بدم گریه شدم

مرده بدم زنده شدم

دولت عشق آمد

 و من دولت پاینده شدم

گفت رو که دیوانه نیی

صاحب این خانه نیی

رفتم و دیوانه شدم ....."  

امیدوارم شعر مولانا را درست نوشته باشم .همین قسمتهایش در ذهن بود.

………………………………………………………

عشقهای بالغ ،عظیمندو پر مرارت.

...............................................

همیشه نگران است و مضطرب .سایه شک و تردید سلانه سلانه به مانند یک عصر گرم و خفه تابستان خودش را می کشد در جای جای خانه .همیشه از حضور آن دیگری می ترسد .انگار سایه موهومی است پشت دیوار که اگر غفلت کنی به ناگاه تو را در خود خواهد بلعید.تمام روز چون روحی سرگردان چشم به دیوارهای سرد و بی روح خانه دارد و در انتظار آن اتفاق شوم لحظه شماری می کند.تمام زندگیش در مسمومیت عظیمی گرفتار شده و او اولین قربانی است که خود نمی داند.

اینگونه است که جوانیش هر روز در پستوهای خانه می پوسد و او در پیله این تردیدها به پروانه ای تبدیل می شود .پروانه ای به نام نفرت.

...................................................................

زنبور عسلی در بیکران توام

کندوی من

مرا در خود بالغ کن

شهد من از آن توست.

...............................................................

/ 3 نظر / 7 بازدید
سحر

در تمام ترديدهاو شايدهايم بدان! تنها تويي که بايدي... تنها تو... حتي به خودت هم دل مبند مي رسد روزي که حتي نگاهت را نمي شناسي به جز حضور تو هيچ چيز اين جهان بيکرانه را جدي نگرفته ام حتي عشق را... سلام روزت بخير باشه مهربون...كلبه قشنگي داري ...دوست داشتي با قدمهاي سبزت كلبه كوچك آبجي سحر هم مزين كن...روز دل انگيزي داشته باشي[گاوچران][گل]

حسن عاملی

سلام شعر مولانا را دوست می دارم...پیله نفرت را نه مرا در خود بالغ کن شهد من از آن توست.....بسیار زیبا بود پایدار باشید[لبخند]

س

لذت بردم. متشکرم از نوشته های قشنگت