فرشته زميني

مادر مي گويد دوفرشته در دوطرف راست و چپ آدم از اول صبح شروع مي كنند به نوشتن اعمال آدمي.فرشته سمت راست كارهاي خوب و فرشته سمت چپ كارهاي بد را.

مادر فرشته سمت راست را دوست دارد.فرشته هم مادر را .از صبح با هم بيدار مي شوند فرشته پا به پاي مادر كار مي كند وقتي مادر برايمان صبحانه مي آورد وقتي خانه را تميز مي كند وقتي براي زن همسايه كه بيمار است غذا مي برد وقتي كه در مقابل غرغرهاي پدر سكوت مي كند تا دعوا نشود و ما نترسيم ...وقتي جلوي خانه را آب و جارو مي كند به اميد آمدن مهماني كه غم دلش را سبك كند....فرشته راست تند تند در حال نوشتن است .شبها كه مادر از خستگي ديگر هيچ چيز نمي فهمد فرشته هم با او به خواب ميرود تاخودرا براي يك روز پر كار ديگر آماد ه كند.

فرشته چپ اما حسادت مي كند به آن ديگري .بيكار مي گردد براي خودش منتظر فرصتي تا كاري بيايبد براي انجام دادن.من دلم براي فرشته هاي چپ مي سوزد براي همين مي ترسم از بس بيكار باشند خدا اخراجشان كند مي روم توي كوچه و زنگ تمام در خانه ها را مي زنم و فرار مي كنم،موهاي خواهرم را مي كشم ،سر غذا بهانه گيري ميكنم و اشك مي ريزم ،تمام دمپاييهارا مي اندازم توي زير زمين وبلند بلند مي خندم و زير چشمي نگاه فرشته چپ مي كنم تا ببينم سرش به كاري گرم است يا نه .فرشته چپ اول خوشحال ميشود اما بعد حوصله اش سر مي رود ومي گويد اينها كارهاي كوچكي است توي دنيا بقيه فرشته هاي چپ خيلي سرشون شلوغ است و كارهاي خيلي بزرگ را ثبت مي كنند .با من قهر مي كند و مي رود يك گوشه و لبهايش را ور مي چيند .فرشته راست مي گويد فردا ديگر نوبت من است توكه نمي خواهي من از كارم اخراج شوم .به او قول مي دهم كه فردا كارهاي خوبي انجام بدهم تا او هم كاري براي انجام دادن داشته باشد.

براي مادر تعريف ميكنم كه چطوري فرشته ها با هم رقابت مي كنندتا كارشان را از دست ندهند مادر خسته است تنها لبخند مي زند و من را بغل مي كند مادر بوي سبزي مي دهد بوي ساقههاي ترد و جوان را .وقتي مادر مي خندد تمام فرشته هاي زمين مي خندند حتي فرشته هاي چپ كه با خنده بيكار مي شوند هم مي خندند.

و بعد من مطمئن مي شوم كه مادر هم روزي فرشته راستي بوده كه خدا اورا برا ي ما به زمين فرستاده .فرشته اي زميني با غمهاي بزرگ

/ 9 نظر / 7 بازدید
روژان

سلام عمه جون وب خوشملی داری

روژان

برخیز و گاهی، عشق را دعوت کن ای دوست بنشین و با من – با خودت – خلوت کن ای دوست بی پرده باش لحظه ای عریانی ات را با حیرت آیینه ام، قسمت کن ای دوست مانند راز یک معما سختی – اما این راز را بگشا، مرا راحت کن ای دوست لیلای شبهای خیابان گردی ام باش یادی هم از اندوه مجنونت کن ای دوست تا عزلت دلتنگی ام، پایان پذیرد از وسعت بی رنگی ات، صحبت کن ای دوست یک شهر با من دشمن اند، اما فقط تو با من به پاس دوستی، بیعت کن ای دوست یا نه ! تو هم مانند آنهای دگر باش در انهدام روح من، شرکت کن ای دوست ! ... . . . .. . . . . .*** . . * . . ***** . . . . . . . . . . .** . . **. . . . .* . . . . . . . . . . ***.*. . *. . . . .* . . . . . . . . . .****. . . .** . . . ****** . . . . . . . . . ***** . . . . . .**.*. . . . . ** . . . . . . . . .*****. . . . . **. . . . . . *.** . . . . . . . .*****. . . . . .*. . . . . . * . . . . . . . .******. . . . .*. . . . . * . . . . . . . .******* . . .*. . . . .* . . . . . . . . .*********. . . . . * . . . . . . . . . .******* . *** *******. . . . . . .

روژان

[ماچ][ماچ][زبان][زبان][زبان][ماچ][ماچ][ماچ]

روژان

توي به چاچوب يه زندون عمريه كه من اسيرم تشنه ي يه نم بارون عطش ناو كويرم رنگ بي رنگي گرفته آسمون بي ستارم نه كسي منتظرمن نه كسي مياد كنارم تموم رنگ تنم روباقلم سياه كشيدم رنگي كه عاشقيهاماتوي سايشم نديدم خودمو تو نگاه چندتارهگذر مي بينم خيره مي شن به من اما هنوزم تنهاترينم واسه ي سيب نچيده حالا تبعيدي دردم واسه يه فكر مسموم پشت سيماناي سردم منم اون سايه تنها توي قاب روي ديوار نبض افتاده ي خورشيد دم يك غروب بيمارشانس من بود كه يه نقاش منو اينجوري كشيده يه پرندم كه تو عمرش رنگ جفتشو نديده[چشمک]

روژان

این روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه درد تموم عاشقا به پای هم نشستنه این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگی گردای روی آینه ها فقط غم زندگی این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدن مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه این روزا کار آسمونمون پر از شکسته بالی جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالییه این روزا کار آدما دلهای پاکو بردن بعدش اونو گرفتنو به دیگری سپردن این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتن ساده ترین بهونشون از هم خبر نداشتن این روزاسهم عاشقا غصه و بی وفایی جرم تمومشون فقط لذت آشنایی این روزا کار گلدونا مرگو بهونه کردن کار چشای آدما دل رو دیوونه کردن این روزا آدما دیگه تو قلب هم جا ندارن مردم دیگه تو دلاشون یه قطره دریا ندارن[بغل]

روژان

من میرم عمه جون ولی منتظر حضور گرمت هستم راستی خیلی خوشمل مینویسی

روژان

[قلب][قلب][][پلک][پلک][پلک][پلک][خداحافظ][خداحافظ][خداحافظ][خداحافظ][خداحافظ] [بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][پلک] [پلک][پلک][پلک][پلک][پلک][پلک][پلک][پلک][پلک][پلک][پلک][پلک][خداحافظ]

امیر آزاد خان (اپیکور)

سلام دوست من ، نرگس،. پس دوستش بدار مادر را . ما همگی داشته های با ارزش بسیار داریم اما مادر فرای ازدارا بودن ارزش ، کم نظیر که نه بلکه بی نظیر است و این حقیقت تلخ روزی درونمان را می خراشد که مادر دیگر نیست. اما داستان من برای تو دوست من: مادر، دو ساعت از شب گذشته جان داد. چه قدر آرزو داشتم دست کم چند سالی دیگر باز هم زنده بماند. اکنون در مرگش آخرین فداکاری او را می بینم که عشق به من به راه آن رهنمو نش شد. او در وجودم نمرده است، اما به خاطر من مرده است. تا در صورت امکان بهره ای از من حاصل گردد. این است فداکاری سترگ او. آن چه من وارث آنم: یادش، خاطره اش، سیمای مسخ شده اش، این همه در نظرم پر بها ترین داشته هاست. من نیز هم واره خواهم کوشید تا آن ها را بیش از پیش دور از چشم مردم نگه دارم.مادرم به راستی دوست یک رویه ام بود.رویه ای که او می دید و من، و بعد از آن تنها سکوتم رشته ای ظریف به آن بافته بود. سکوتی گاه تلخ ، و گاهی . . . (امیر)