عشق هفت سالگي

خاطره دوم

صداي تيك و تاك ساعت سكوت خانه را به هم ميزند.او به اين زوديها نمي آيد مي دانم . مي ماند شركت براي اضافه كاري .تمام بعد از ظهر را فرصت دارم تا روي اين تخت دراز بكشم و به همه چيز فكر كنم .به هفت سالگي و لذت كودك بودن.

هفت ساله ام و عاشق همكلاسيم هستم .ميترا.

روي يك نيمكت د رمدرسه ،كنار هم مي نشينيم .تمام روز را با هم ميگذرانيم .خانه آنها در كوچه پشتي است و ما سر كوچه با هم قرار مي گذاريم كه همديگر را ببينيم و به مدرسه برويم .مدرسه نزديك است و ما زود ميرسيم و هميشه آرزو ميكنيم ايكاش مدرسه كمي دورتر بود تا بيشتر دست در دست هم راه مي رفتيم .

ميترا ُچكمه هاي سبز رنگ پلاستيكي دارد و من چكمه هاي قرمز رنگ.چكمه هايم را با كارد آشپزخانه دور از چشم مادر سوراخ ميكنم تا برايم چكمه ديگري بگيرند و مي گويم كه فقط چكمه سبز رنگ مي خواهم .حالا هر دو چكمه سبز رنگ داريم .با كيفهاي قهوه اي .روي كيف او نقش دو خرگوش و يك روباه است و روي كيف من چند تا سنجاب.زنگهاي تفريح به خيالبافي اين تصاوير ميگذرد و داستانهايي كه سرهم بندي ميكنيم .روباهي كه هميشه مغلوب سنجابها و خرگوشها ميشود.گاهي اوقات از اين بازي خسته مي شويم و تصميم ميگيريم كه بين اين دو گروه صلح برقرار شود.ميترا ميگويد كه روباهها نمي توانند هميشه در صلح بمانند و وقتي گرسنه شوند به سراغ خرگوشها و سنجابها خواهند امد .من دوست ندارم كه سنجابهايم خورده شوندو سعي ميكنم داستانهاي ديگري خلق كنم كه در آن سنجابها زنده مي مانند.

يك روز ميگويد كه پدرش خانه را فروخته است و مي خواهند به جاي ديگري بروند.دنيا تيره و تار ميشود .تمام روز را گريه ميكنيم .ميترا قول ميدهد تا برايم نامه بنويسد و هميشه به ياد من باشد.آخرين روز به سختي ميگذرد.باران مي بارد و چكمه هاي سبز رنگمان پر آب ميشوند.كيفهاي قهو ه اي خيس مي شوند و خرگوشها و سنجابهاي بي پناه نيز. اما برا ي ما ديگر مهم نيست .زيرباران ايستاده ايم و به هم نگاه مي كنيم و به هم قول مي دهيم كه هميشه همديگر را دوست بداريم .ميترامي رود و من نگاهش ميكنم كه چگونه در ته كوچه ناپديد ميشود.

هيچ نامه اي از ميترا نمي رسد .روزهاي زيادي به انتظار مي گذرد.سنجابها كم كم از روي كيف كنده ميشوند.چكمه سبز رنگ سوراخ ميشود .دسته هاي كيف قهو ه اي كنده ميشود اما نامه اي از ميترا نميرسدو عشق هفت سالگي من در باران خيس مي خورد.

/ 5 نظر / 6 بازدید
میترانگاشت

سلام همنام بودنم با عشق هفت سالگی ات را به فال نیک می گیرم. فعلا فقط توانستم همین پست را بخوانم ولی باز هم به اینجا سر می زنم چون از همین نوشته مشتاق شده ام که باقی وبلاگت را هم بخوانم. موفق باشی

شهپر

من هنوط خواب عشقهای دبستانیم را میبینم اسم معشوقه های من زهرا و بعدش هم مینا بود. الان چهره هر دوشون جلو چشمامه اما فکر نکنم اونها هیچ یادی از من تو ذهنشون باشه

momosobi

جالبه فکر کردم خوبه که مهارتتون رو برای فیمنامه نویسی بکار بگیرید

انوتا

ای هفت سالگی ای لحظه شگفت عزیمت پس از تو هرچه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت