مادر یک گلدان

هیجکدام همدیگرر ا نمی شناختیم تنها شبی را باید در کنار هم در اتوبوس می گذراندیم تا به صبح . اولین سلام و اولین لبخند را که بهم هدیه دادیم یخ بینمان شکست .گلدانی کوچک با گلهای زرشکی رنگ دردست داشت گلدانی که به مانند نوزادی کوچک با احتیاط در دست گرفته بود.برایم تعریف کرد که گلدان را با چه مشقتی به سلامت به ترمینال رسانده و چگونه از فشار جمعیت در مترو جان سالم به  دربرده . گلدان را در تمام طول سفر بر روی پاهایش گذاشته بود. انگار تمام اتوبوس در برابر این موجود کوچک جاندار کوچک می آمد . لبخند زد و گفت می بینی من تنها ا زیک گلدان گل اینگوونه مراقبت میکنم آنوقت یک مادر چه قدر باید از کودکش نگهداری کند .او مادری بود که گلدانی گل در دست داشت و تمام عشق درونش را تقدیم ان گل کوچک می کرد. می گفت که گل داوودی در پاییز گل می دهد و ریشه اش تمام باغچه را خواهد گرفت گل را می برد تا درباغچه خانه شان بکارد تا خانه را به جشن گلهای داوودی مهمان کند.

تمام شب انگار نبض زمین در یک گلدان کوچک می تپید گلدانی که در پاییز گل می دهد و ریشه های ابدی دارددر دل خاک.

/ 4 نظر / 12 بازدید
شهپر

عزیزم فکر کنم اتوبوس کلا در ارتباطات تو در زندگی نقش مهمی داشته. مگه نه؟ به هر حال آدمهای مهم زندگیت از جمله من را در اتوبوس شناختی[چشمک][لبخند]

فرید آزمون

ابتداَ سلام و ممنون از معرفی کتاب‌ها! [گل][لبخند]

حسن عاملی

سلام بسیار زیبا و من چقدر دلم برای یک گلدان شمعدانی تنگ شد. سفرتان هم به خیر شمال خراسان هم دیدن دارد.... سبز باشید[گل]