زني كه خودش را مي بافت

 

"آيينه " رفته بود. سوخته بود.به همين سادگي.يك صبح سرد پاييزي در گرگ و ميش سحر با يك پيت نفت و يك شعله كبريت آتش زده بودبه جان و خانه و كاشانه اش.تمام همسايه ها شاهد ماجرا بودند كه زني در اول صبح در راهروهاي خالي فرياد مي كشيد و مي سوخت.بوي موها و بدن سوخته اش تمام فضا را پر كرده بود.دختر كوچكش "صدف"با دهاني باز و موهاي ژوليده كه با فريادهاي مادر از خواب بيدار شده و در وسط حياط با بدترين كابوس دنيا دست به گريبان بود.

مادر شعله مي كشيد و به آسمان مي رفت.

دستپاچه و حيران دويدند تاكمكش كنند اما ديگر دير شده بود.زني آرام و زيبا در آتش خشمي ديوانه وار مي سوخت.زني كه هر روز خودش را در فرشي مي بافت .زني كه خودش را گره مي زد در هر نخي تا بهار را به خانه بياورد زني كه هر روز "صدف" را به مهماني باغهاي انبوه و گندمزارهاي پر ز ساقه هاي ترد و جوان مي برد دردشت قاليش ديگر رفته بود.

مادر و پدرش آمدند از روستا و جسد سوخته اش را بردند تا درگورستان روستا به خاك بسپارندش.دوموجود شكسته با تني نحيف كه توان حرف زدنشان نبود نه شكايتي كردند نه غرغري در سكوت محض حتي نپرسيدند چرا.به مانند دو شبحي كه در صبحگاه با اولين اشعه هاي خورشيد ناپديد مي شوند و در قعر دنياهاي جادويي فرو مي روند در جاده گم شدند تابا خاكستر تنها دخترشان خلوت كنند واو را به دنياي جادويي قصه ها ببرند در دامنه كوههايي كه همه چيز جور ديگري است تا "آيينه در آرامش خاك آرام گيرد در حاليكه مادر به رسم كودكيها هر روز برايش لالايي بخواند بر سينه خاك.

هيچ كس از شوهرش چيزي نپرسيد.شايع كردند كه ديوانه بوده با خودش حرف ميزده شبها در خواب سرگردان به راه مي افتاده و....

تنها صدف مي دانست.تنها او كه شاهد رفتارهاي اطرافيان با مادرش بود.تنها او بود كه شبهاي دراز اشكها را از گونه مادرش پاك كرده بود.تنها او كه مي دانست پدر تنها سايه اي است از انساني كه هيچوقت نبود تا دست نوازشي بر سرشان بكشد و مادر زني تنها كه محكوم به كار در زيرزمين نم دار يك خانه....

هنوز هم بعد از تمام سالها دخترك كابوسهاي شعله هاي آتش را مي بيند كه بر تنش بوسه مي زند مادر با رفتن خويش تمام كودكيها ي او را برد با مادر همه چيز رفت جواني و نشاط از خانه رفت فرشها رفتند باغها ي قالي خشكيدند لالاي رفت قصه ها رفتند شاهزادههاي قصه ها به نبرد رفتند و ديگر هيج گاه باز نگشتند.با رفتن مادر صدف هم تمام شد .مرواريد درونش آن شب خاكستر شد.

هنوز هم بوي بدن سوخته مي آيد هر روز در گرگ و ميش سحرگاه در كوچه.

 

 

 

 

/ 7 نظر / 3 بازدید
یارا

با سکوت مي گويم اما کاش باور کني کاش بياي و شبهاي تاريکم را سحر کني شايد براي تو همسفر خوبي نباشم ولي کاش بيايي و اين بار با من سفر کني ترانه سرا يارا راد http://taranesara-yararad.persianblog.ir/

سحر

هر روز بامداد ..... لحظه ای چند آرنج خود را بر درگاه پنچره آسمان بگذار و دیده بر چهره پروردگار خویش بدوز سپس با تصویری از این دیداركه در دلت نقش بسته است نیرومند و استوار برای روبرو شدن با یک روز دیگر به پیش رو. سلام دوست نازنين کلبه قشنگی داری منم با نامه ای عاشقانه از حکیم بزرگوار دکترشریعتی به روزم درضمن بالاخره تونستم آموزش فال قهوه رو تو وبلاگم قرار بدم ..در کنار اون لینک مجموعه بی نظیر60فیلم ترسناک و آموزش ماساژ هم گذاشتم ..خوشحالم که با کمک دوستای خوبم بالاخره موفق شدم ..راستی دوست داشتی سربزن من که خوشحال میشم این رفت و آمد ادامه داشته باشه و دوستای خوبی برای هم باشیم...روز پائیزی قشنگی رو پیش رو داشته باشی مهربون[گل]

شهپر

چقدر تلخ بود و چقدر ساده واقعی و ملموس

سلام

احساس سوختن به تماشا نمی شود آتش بگیر ....

محمد Mohammad

سلاااااااااام خوبی نرگس جــــــــان؟ چه داستان جالبی آدم به خشم میاد شاداب باشی[گل][ماچ]

حسن عاملی

سلام داستان غصه داری بود.....دلم گرفت [گل]