از غذاهایی که در دوران دانشجویی زیاد درست میکردیم عدس پلو بود مخصوصا در خانه خیابان بهمنیار.علت آن هم این بود که دانشگاه مقادیر زیادی برنج به عنوان ارزاق داده بود که البته مزه کاغذ می داد(حالا اینکه من از کجا میدانم مزه کاغذ چیه اینه که من بچه بودم زیاد کاغذ خوردم )!وحتی در دست بهترین آشپزهای دنیا هم شفته میشد و از خونه هم مقادیر زیادی حبوبات آوره بودیم مخصوصا عدس و چون در آن سالها هنوز سیب زمینی مثل الان گران قیمت نبود برای زندگی دانشجویی فراوان خرید میشد.عدس پلوی مذکور شامل برنج و عدس و سیب زمینیبود و البته از گوشت محترم هم در آن خبری نبود.البته پ.پ .آرماندو به مدد ترخینه هایی که از خانه آورده بود گاهی آشی که در آن گل کلمهایی بسیار بزرگ و فراوان یافت میشد هم  می پخت و اگر اقبال به ما روی می آورد شاید تکه مرغی هم در آن یافت می کردیم .الان که تقریبا دارم آشپز ماهری میشوم آن هم بعد از 9 ماه کارآموزی در خانه خودم و انجام آزمایشاتم بر روی آقای همسر و البته همسایه ها و همکاران محترم او در سر کار (که به زور کیکهایی را که می پزم در کیفش می گذارم تا به سر کار ببرد نظریات آنها را درباره کیک برایم بازگو کند) تازه می فهمم که معجونی که به اسم عدس پلو می پختیم به هر چیزی شبیه بوده الا عدس پلوی واقعی در واقع ترکیبی بوده از عدسی که در آن برنج یافت میشود.تازه همان عدس پلو گاهی هم که مورد لطف دوستان مخصوصا مانی جان خواهر پ.پ جان قرار نمی گرفت با عدسهای سوخته در سر سفره شام قرار می گرفت و خلاصه خورده میشد و به روی مبارکمان آورده نمی شد.دیروز یاد این خاطرات افتادم و در راه با خودم می خندیدم و خوبه که تنها بودم و کسی در خیابان نبود و گرنه فکر می کردند من دیوانه ام .امروز که با پ.پ آرماندو چت و این خاطرات را یادآوری می کردم گفت که از عدس پلو بیزار است چون یاد آن روزها می افتد.

جالب است که با همان غذاها بروبچ را هم دعوت می کردیم به خانه مان و کلی خوش می گذشت .

آنروزها واقعا شاد بودیم .خیلی شاد

 

/ 4 نظر / 4 بازدید
سحر

گوش كن، دور ترين مرغ جهان مي خواند. شب سليس است، و يكدست، و باز. شمعداني ها و صدادارترين شاخه فصل،ماه را مي شنوند. *** پلكان جلو ساختمان، در فانوس به دست و در اسراف نسيم، *** گوش كن، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا. چشم تو زينت تاريكي نيست. پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا. و يا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روي كلوخي بنشنيد با تو و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند. پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت: بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است سلام روز بخیر خوبید ..خیلی پرمحتوا و زیبا بود....با آپ جدیدی حضور سبزت را به انتظار نشسته ام.درضمن لينك سريال يوسف هم تونستم بالاخره تو وب بزارم .....روزت دل انگیز مهربان[گل]

آی پارا

سلام عزیزم.سال نو مبارک.ممنونم که مهمون کلبه ی شبونه ام شدی....دارم مطالبتون رو می خونم....عدس پلو!جالبه..ومن که همه جوره اش رو دوس دارم...در حقیقت مزه ی شادی دیروز هاس که به یاد می مونه با وجود اینکه شاید چیز زیادی واسه شاد کردن آدما وجود نداشت اما شاد بودن بهونه نمی خواست...الان هم می تونه یکی از دیروزهای شاد توی فردامون باشه...

رقص برگها

سلام....

آق مِی تی

سلام سلام خیلی چاکریم خوش به حالتون که عدس پلو میخوردین ما الان مگس پلو هم نمی خوریم